گناه اصلی
پسر پاییزی
سلام. وبلاگ گناه اصلی با لطف همه شما سومین وبلاگ برتر نایت ملودی انتخاب شد. به خاطر همه لطف هایی که به من و وبلاگم داشتید ازتون تشکر میکنم. ممنونم که همیشه بهم سر می زنید و بهم لطف دارید. واقعا شرمنده ام می کنید. علت این اتفاق لطف همه شماهایی هست که انگیزه ای هستید واسه اومدن من تو این وب. بازم از همتون صمیمانه تشکر می کنم و واستون ارزوی موفقیت و سلامتی دارم. راستی شب یلداتون هم مبارک. یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاهست که ۱ دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. محفل آریاییتان طلایی، دل هایتان دریایی، شادی هایتان یلدایی، مبارک باد این شب اهورایی. شب یلداتون قشنگ. آبروی حسین به کهکشان می ارزد... یک موی حسین بر دو جهان می ارزد گفتم که بگو بهشت را قیمت چیست؟... گفتا که حسین بیش از آن می ارزد افسر راهنمایی یه آقایی رو به علت سرعت غیر مجاز نگه می داره. افسر: میشه گواهینامتون رو ببینم؟ راننده: گواهینامه ندارم. بعد از پنجمین تخلفم باطلش کردن. افسر: میشه کارت ماشینتون رو ببینم؟ این ماشین من نیست. من این ماشین رو دزدیده ام!!! این ماشین دزدیه؟ اره همین طوره ولی بذار یه کم فکر کنم! فکر کنم وقتی داشتم تفنگم رو می ذاشتم تو داشبورد کارت ماشین صاحبش رو دیدم! یعنی تو داشبورد یه تفنگ هست؟ بله همون تفنگی که باهاش خانم صاحب ماشین رو کشتم و بعدش هم جنازه اش رو گذاشتم تو صندوق عقب. یه جسد تو صندوق عقب ماشینه؟ بله قربان. همین طوره!!! با شنیدن این حرف افسر سریعا با مافوقش (سروان) تماس می گیره. طولی نمی کشه که ماشین های پلیس ماشین مرد رو محاصره می کنن و سروان برای حل این قصه پیچیده به پیش مرد می آید. سروان: ببخشید آقا می شه گواهینامتون رو ببینم؟ بله بفرمائید. گواهینامه مرد کاملا صحیح بود!!! سروان: این ماشین مال کیه؟ مرد: مال خودمه جناب سروان اینم کارتش! اوراق ماشین درست بود و ماشین مال خود مرد بود! سروان: می شه خیلی اروم داشبورد رو باز کنی تا ببینم تفنگی تو اون هست یا نه؟ البته جناب سروان ولی مطمئن باشین که تفنگی تو اون نیست!! واقعا هم هیچ تفنگی تو اون نبود! می شه صندوق عقب رو بزنید بالا؟ به من گفتن که یه جسد اون توئه! ایرادی نداره. مرد در صندوق عقب رو باز می کنه و صد البته که جسدی اون تو نیست!!! سروان: من که سر در نمیارم. افسری که جلوی شما رو گرفته به من گفت: که شما گواهینامه ندارین، این ماشین رو دزدیدین،تو داشبوردتون یه تفنگ دارین و یه جسد هم توی صندوق عقبتونه!!! مرد: عجب!!! شرط می بندم که این دروغگو به شما گفته که من تند هم می رفتم. خنده های تو ... این چنین روبروی من نشسته ای سرد و بی صدا خسته ای دوباره اخم کرده ای مثل بچه ها از نگاه اخم تو غصه های من بزرگ می شوند بره های شادمانی ام طعمه های گرگ می شوند. این چنین مثل شب نباش...!!! مثل شب که با تمام قدرتش اخم می کند خنده کن، روز شو، طلوع کن!!! خنده های تازه را مثل قبل ها شروع کن خنده های تو قایق غم مرا غرق می کند خنده کن که خنده های تو با تمام خنده ها فرق می کند...!!! مـبـارک مـبـارک تـولـدم مـبـارکـــــــــــــ سلام دوستای عزیزم. امروز روز تولدمه. من متولد ۲۹ آبان ام. عاشق فصل پاییز و ماه آبان هستم. این یکی از عکس های بچگی هامه. این عکس رو خیلی دوست دارم. اون عروسک توی عکس رو هم خیلی دوست دارم. اون رو مامانم بچگی هام واسم خریده بود. واسم یه دنیا خاطره داره. هیچ وقت یادم نمیره. راستش رو بخواهید زمانی که من کوچیک بودم وضعمون اصلا خوب نبود. توی اون موقع ها که پدر و مادرم حتی پول خیلی چیزای جزئی زندگیشون رو هم نداشتن واسه من اسباب بازی و خیلی چیزای دیگه رو می خریدن که حتی بچه پولدارها هم حسرتش رو می خوردند. با این که وضع مالی شون اصلا خوب نبود ولی توی یکی از روزهای تولدم این عروسک رو مامانم برام خرید. خیلی خوشحال بودم اون روز. این عروسک واسم خیلی ارزش داشت و داره و می خوام همیشه به یاد عشق دوران بچگی و کادوی مادرم نگهش دارم. همین جا از پدر و مادر عزیزم تشکر میکنم به خاطر همه زحمت هایی که برای من کشیدن. راستی اینو بگم که من بچگی هام خیلی توپول بودم ولی الان خیلی لاغرم. عکس های الانم رو ببینید باورتون نمیشه که این بچه توپول الان اینقدر لاغر و مانکن شده. این sms رو هم همین الان یکی از بهترین دوستام واسه تبریک تولدم فرستاد. ازش ممنونم. از همه شما هم که روز تولدم رو تبریک میگید ممنونم. sms تبریک تولدم: ارزوهاتو روی بال فرشته ها بذار و تا رسیدنشون به اسمون دعا کن، صدای اجابت که به دلت رسید ما رو فراموش نکن. (تولدت مبارک پوریای عزیزم). حالا که بحث خاطره شد، خیلی از بچه ها خواهش کردن که باز هم از خاطره های بچگیم واستون بگم. البته من قصد نداشتم که به این زودی ها باز خاطره تعریف کنم ولی یه دفعه یاد یه خاطره دیگه افتادم که خیلی قشنگه. من یه پسر خاله خیلی خوب به نام مسعود دارم که ۶ ماه از من کوچکتره. مثل دو تا داداش همدیگه رو دوست داریم ولی متاسفانه خونشون شهرستانه. تقریبا حدود ۵ سال پیش بود که ما رفتیم شهرستان خونشون. چند روزي اونجا بوديم. يه روز كه با هم رفته بوديم باشگاه بيليارد و داشتيم كه از باشگاه بيليارد بر مى گشتيم، مسعود گفت: پوريا بيا با خط (اتوبوس واحد) بريم خونه. اخه هم مسيرش طولانی بود هم بايد چند كورس ماشين سوار مى شديم. بهش گفتم بيخيال مسعود من حوصله خط واحد رو ندارم. گفتم: من تا حالا به تعداد انگشت هاي دست هم سوار خط نشدم. خوشم نمياد. به زور من رو سوار كرد و نشستيم و داشتيم تعريف مى كرديم. اون روزا هم نزدیک ۴ شنبه سوری بود. مسعود هم توی جیبش یه بسته کپسول و Tnt بود. گفتم مسعود ترقه ها رو بده کار دارم. اولش نمی خواست بده ولی من بهش اصرار کردم و گفت: پوریا دردسر که نمی خوای درست بکنی؟ گفتم نه خیالت راحت باشه. گفتم کبریت رو هم بهم بده! تعجب کرد و گفت پوریا ترو خدا بیخیال شو. قسم خوردم که نمی خوام روشن کنم. خیالش راحت شد و کبریت رو هم بهم داد. من فقط می خواستم بترسونمش. یکی از کپسول ها رو گرفتم دستم و کبریت رو روشن کردم. تا مسعود دید که کبریت روشن شد رنگش پرید و خیلی ترسید گفت پوریا ترو خدا خاموشش کن. منم کبریت رو بردم نزدیک کپسول که مسعود بترسه و گفتم چقدر می دی که روشنش نکنم؟ همین که کپسول نزدیک کبریت شد یه دفعه کبریت شعله کشید و کپسول روشن شد. خدایی من نمی خواستم که کپسول رو روشن کنم و فقط می خواستم که مسعود رو اذیت کنم. تا دیدم این طوری شد کپسول رو از زیر صندلی پرت کردم رو به جلو. هم من ترسیده بودم هم مسعود. اون چند ثانیه به اندازه چند روز واسمون گذشت. یه دفعه کپسول منفجر شد و صدای خیلی وحشتناکی داد. زن ها عقب اتوبوس جیغ می زدند. مردها همشون تکون خوردن و کلی ترسیدن. راننده هم ترسید و ماشین تکون خورد و بعد از چند ثانیه ماشین رو نگه داشت و دوید عقب اتوبوس که ببینه کار کی بوده. همین که داشت می دوید عقب اتوبوس یه پسر جوونی پاش رو گرفت جلوی پای راننده و راننده اتوبوس با مغز افتاد کف اتوبوس و خورد زمین سلام. امروز تصمیم گرفتم که توی بعضی از پست های وبلاگ از خودم بگم یا خاطرات جالب گذشته ام رو واستون تعریف کنم. این خاطره ای که تعریف می کنم مال حدودا: ۷ سال پیشه. هر وقت یاد این خاطره میوفتم کلی خنده ام میگیره از خودم و شیطونیام. این خاطره تقریبا مربوط میشه به ۷ سال پیش. راستش من بچگی هام خیلی شیطون بودم. قبلا ما توی یه اپارتمان ۴ طبقه زندگی می کردیم که ما طبقه سوم بودیم. اون اپارتمان هم توی یه قسمت شلوغ شهر و نبش یه خیابون بود. رفت و امد زیاد می شد. یه روز مامانم اومد و گفت پوریا جون بیا این مهتابی ها رو ببر بزار سر کوچه تا اشغالی ببرتشون (لامپ های مهتابی سوخته بود). منم اون روز اصلا حال و حوصله پایین رفتن از پله ها رو نداشتم. خیلی خسته بودم. پیش خودم فکر کردم که چطوری این لامپ ها رو بدون پایین رفتن از ساختمون برسونم پایین که یه دفعه یه فکر شیطونی اومد تو ذهنم. رفتم و یه نخ کاموا آوردم و بستم دور مهتابی ها. بعد از پنجره شروع کردم به پایین فرستادن لامپ ها. همه چیز داشت خوب پیش می رفت و لامپ ها داشتن می رسیدن پایین ساختمون که یه دفعه نخی که به لامپ ها وصل کرده بودم پاره شد و مهتابی ها با شدت رفتن خوردن زمین و ترکیدن. یه صدای وحشتناک داد، عین یه بمب. من خودمم اون لحظه فقط چشمام رو بستم. تنها اشتباه من این بود که نخی که به لامپ ها بسته بودم نازک بود و باید ۳ دور، دورش مى پيچيدم. حالا شانس اوردم کسی از اون پایین عبور نمی کرد وگرنه رفته بود افتاده بود سرش. بعدش کارم ۲ برابر شد و مجبور شدم یه جارو و خاک انداز از مامانم بگیرم و برم همه اون شیشه خرده هاش رو تمیز کنم. (نزدیک ۳۰ دقیقه من فقط داشتم شیشه خرده جمع می کردم). من بچگی هام فوق العاده شیطون بودم و کارای جالبی می کردم. حالا تو پست های بعدی خاطره نویسیم کارای دیگه ام رو واستون تعریف میکنم. خیلی وقت ها که با بابا و مامانم میشینیم از خاطره های گذشته تعریف میکنم همیشه این خاطره رو مامانم واسه بقیه تعریف میکنه و میگه اقا پوریا می خواسته زرنگی کنه ولی بر عکس شد. و کلی بهم می خندن. بای تا بعد. sms و جوك و افلاين: جوک: یکی میره ماشینشو بیمه کنه، اقاهه بهش می گه: ایشالا هیچ وقت از بیمه تون استفاده نکنید. اون یارو هم میگه: ایشالا تو هم از این پوله خیر نبینی! جوک: یکی با ماشینش یه دختره رو سوار می کنه، مامورا جلوش رو می گیرن. می گن: خواهرم شما پیاده شو... یارو با تعجب می گه: خواهر شماست؟؟؟ وضعش خرابه ها! جوک: سردار رویانیان به مناسبت هفته نیروی انتظامی گفت: در سال ۸۵ ده درصد کاهش تلفات جاده ای داشته ایم تا سال ۸۷ تلفات جاده ای به صفر خواهد رسید و انشالله تا سال ۸۹ در جاده ها زاد و ولد هم خواهیم داشت. جوك: معلم از جان مى پرسه: اگر تو ۱۰ تا شكلات داشته باشى، ۲ تاشو بدى به جوليا، ۳ تاشو بدى به رز و ۴ تاشو بدى به كيت، اون وقت چى خواهى داشت؟؟ جان مى گه: ۳ تا دوست دختر جديد. جوك: يه روز يكي ميره تو جنگل، می بینه روباهه خوابه. می گه خوب شد خواب بود وگرنه گولم می زد! افلاين: بي تو هرگز ... ... ... ... با تو ... مامانم نمی ذاره! (ورژن۲: با تو ... باید از مامانم بپرسم!) sms: اگه روزى توپت افتاد توی خونه همسایه و اون توپت رو پاره کرد ناراحت نباش چون یه نفری هست که تا اشاره کنی دلش رو میندازه زیر پات تا باش بازی کنی. sms: اگه امشب خیس شدی نترس جیش نکردی! من برات یه دریا بوس فرستادم! sms: شنیدم بوسه پلی است میان قهر و اشتی... طالب شدم هی قهر کنیم هی اشتی sms: دوست دارم قلكم رو بشكنم و با نصف پولام نازت رو بخرم و با نصف ديگش مداد رنگي بخرم تا نازت رو بكشم. sms: تو به من بده ایستاده بده، دولا شو بده، لخت شو بده، با لباس بده، روی تخت بده، روی زمين بده، توی حموم بده، توی ماشين بده، زير لحاف بده، روي تشك بده، توی خواب بده، تو هرجور كه دوست داری بده!! فقط sms بده! (خیلی منحرفی . داشتی به چی فکر می کردی؟؟) sms: مشترک گرامی! به علت بدهی قبلی، هر جا گیرت بیارم می بوسمت! هر کسی هم که جوک های جدید بدون سانسور خواست توی کامنت ها اعلام کنه تا واسش خصوصی بفرستم (اخه نمیشه گذاشتشون تو وب). جوک های سانسوری زیاد خنده دار نیستن واسه همینه که زیاد نخندیدین دیگه. زن نصف شب از خواب بیدار می شود و می بیند که شوهرش در رختخواب نیست. لباسش رو که کنار تخت در اورده بوده و گذاشته بوده می پوشد و دنبال او به طبقه پایین می رود. شوهرش در اشپزخانه نشسته و در حالی که یک لیوان قهوه روبرویش است به دیوار زل زده و در فکری عمیق فرو رفته... زن او را دید که اشک هایش را پاک می کرد و قهوه اش را می نوشید... زن در حالی که داخل اشپزخانه می شد ارام زمزمه کرد: "چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟" شوهرش نگاهش را از قهوه بر می دارد و می گوید: هیچی فقط اون موقع ها رو به یاد میاورم، ۲۰ سال پيش كه تازه همديگه رو ملاقات می کرديم، يادته؟ زن كه حسابى تحت تاثير احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم هايش پر از اشك شد! "گفت آره يادمه..." شوهرش به سختى گفت: يادته پدرت ما رو وقتى كه روى صندلى عقب ماشين بغل هم بوديم پيدا كرد؟ اره يادمه! (در حالي كه بر روى صندلى كنار شوهرش نشست...) يادته وقتى پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفته بود و گفت كه يا با دختر من ازدواج مي كنى يا ۲۰ سال مى فرستمت زندان؟! اره اونم يادمه... مرد اهى مى كشد و مى گويد: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم... شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایم که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبای آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم. .......... واسه خوندن ادامه شعر به ادامه مطلب بروید. این قسمت انتهای شعر است: اخر شعر : کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با انکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز اشفته چشمان زیبای توام برگرد! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو: در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم. وبلاگ گناه اصلی به عنوان وبلاگ برتر شهریور ماه ۱۳۸۸ در سایت نایت اسکین انتخاب شد. از همتون ممنونم که بهم سر می زنید و نوشته هام رو می خونید. همراهیتون باعث اروم شدنمه. امیدوارم از این به بعد هم بتونم مطالب خوبی توی وب بذارم. همتون رو دوست دارم. بای تا بعد. این هم لینک انتخاب وبلاگ برتره. قبلا هم توی بيوگرافی گفته بودم كه مريم حيدر زاده رو خيلی دوست دارم. شعرهاش فوق العاده است. امروز دوست داشتم يه مصاحبه از مريم حيدرزاده بذارم. فكر ميكنم مصاحبه جالب و قشنگی شده باشه. یه مصاحبه کامل و مفصله. اولش که داشتم خودم می خوندمش به یه نکته خیلی جالب برخورد کردم. خانم حیدرزاده هم دقیقا مثل من متولد ۲۹ ابانه. و دیگه اینکه اونم عاشق تنهاییه. واسه خودم خیلی جالب و قشنگ بود. توی اين مصاحبه از همه چی گفته: از زندگيش از ترانه هاش از احساسش از عشقش به پرسپوليس و بيناييش. شادی ها و نگرانی هاي مريم حيدرزاده به اندازه ۱۰ سال: * متولد چه سالی هستید؟ متولد ۲۹ ابان سال ۱۳۵۶ در بیمارستان شهدای تهران. * از خودت بگو؟ فرزند اولم و ۲ تا خواهر کوچک تر از خودم دارم. فارغ التحصیل حقوق قضایی از دانشگاه تهران هستم. پدرم بازنشسته ارتش و مادرم هم کارمند بود. ولی به خاطر نگهداری از من مدتهاست که فعالیت بیرون از منزل ندارد و ساکن سعادت اباد هستم. * از چه سنی شعر می گفتی؟ همیشه مادرم تعریف می کند که از ۳ ۴ سالگی جملاتی را که می گفتم اخرشان یه شباهتی به هم داشت. البته خودم که یادم نمی اید. ولی از ۸ سالگی یادم هست که شعر می گفتم و شعرهایم را به کمک معلم هایم تصحیح می کردم. * شروع کار حرفه ایت از کجا بود؟ شروع کار حرفه ای من در سال ۷۵ با یک برنامه تلویزیونی به نام با طراوت به کارگردانی اقای کاشانی بود که خیلی به ایشان سلام می رسانم و تشکر می کنم چون برای من زحمت زیادی کشیدند. * کدام اشعارت را بیشتر دوست داری؟ همه شعرهایم را دوست دارم ولی قشنگترین شعری که گفتم یک نامه بی جواب و سلام بهونه قشنگم برای زندگی بود که از همه بیشتر دوسش دارم. و از بین ترانه ها (نفرین) اقای چاوشی رو دوست دارم. شعر من رو خیلی زیبا خواندند. * تنهایی رو دوست داری؟ اره تنهایی رو دوست دارم. همون طور که می دونید اکثر شعرا عاشق تنهایی هستند. هر چیزی که خلوت و تمرکزم رو بهم بزنه ازش بیذارم. با سکوت و تنهایی بیشتر سازگارم. * کدوم شاعر ایرونی رو دوست داری؟ حافظ از ان شاعرهایی است که من خیلی دوسش دارم و خیلی هم به فال حافظ اعتقاد دارم. اشعار نیما فروغ و مولانا رو هم هر روز می خونم. * از روحیات خودت بگو؟ بر عکس همه از فصل بهار بدم می اید. عاشق پاییزم اما ماه اردیبهشت را خیلی دوست دارم. گل سرخ و رنگ قرمز رو دوست دارم. از رنگ ابی متنفرم. از سفر کردن خوشم نمی اید مگر قصدم کره ماه باشد. خیلی احساساتی و هیجانی هستم و به عشقی که دارم خیلی حسود و انحصار طلبم و در بدترین شرایط نوشتن ارومم می کند. * از چه ورزشی خوشت می آید؟ فوتبال و اسکی ورزش های مورد علاقه من هستند. شدیدا طرفدار پرسپولیس هستم و پرسپولیسی ها رو دوست دارم. علاقه ام به پرسپولیس به حدی است که در بازی های مهم من به اردوی انها می روم. از خارجی ها هم منچستر و رئال مادرید و میلان ایتالیا تیم های خوبی هستند و بازی هایشان رو دنبال می کنم. ادامه مصاحبه و عکس خانم حیدرزاده توی ادامه مطلبه:
تــولـد تــولـد تــولـدم مـبـارکـــــــــــــــــــ
(من که هرچی فکر کردم نفهمیدم اون پسر از قصد پاش رو گرفت جلو پای راننده یا همین طوری پیش اومد). حالا شما خودتون فرض بکنید که چه صحنه ای شده بود اون اتوبوس. من با تموم وجودم می خواستم بخندم و قه قهه بزنم ولی نمیشد اخه هر لحظه امکان داشت راننده اتوبوس بیاد و ما رو با لگد بندازه پایین. مونده بودم بخندم یا گریه کنم. راننده بیچاره با بدبختی از کف اتوبوس پا شد. انگار که داشتن با کاردک از کف اتوبوس جمعش می کردن.
بعد که بلند شد با عصبانیت اون پسره رو که پاش رو جلو پای راننده گرفته بود پرت کرد بیرون از ماشین. من می خواستم با تموم وجودم بخندم به اون مسائلی که داشتم می دیدم ولی به خدا نمیشد. کاش جای من بودید و می دیدید که اون روز چه اتفاق های خنده داری افتاد توی اتوبوس. من سرم رو انداخته بودم پایین و داشتم اروم می خندیدم ولی مسعود خیلی ترسیده بود و فقط داشت همه چیز رو با اظطراب نگاه می کرد. حس کردم راننده داره میاد طرف ما. سرم رو بلند کردم. راننده اومد طرف ما. پیش خودم گفتم بدبخت شدیم. گفتم الان هم میندازتمون بیرون هم ابرومون جلوی بقیه میره. اخه همه منتظر بودن ببینن کی بوده که این کار رو کرده. راننده اومد و جلویی ما که یه پسر هم سن و سال ما بود رو با لگد انداخت بیرون (اخه فکر کرده بود که کار اون پسره بوده). اون بیچاره هم هر چی قسم می خورد که کار من نبوده باور نمی کرد. بعد از این که انداختش بیرون سریع اومد سوار شد و در اتوبوس رو بست و با عصبانیت تموم حرکت کرد. من فقط داشتم می شنیدم که همه داشتن در مورد اون قضیه صحبت می کردن و همشون عصبانی بودن و ترسیده بودن ولی بین همه صداهای اونا صدای خنده یکی نظرم رو جلب کردم. برگشتم دیدم یه دختر کوچولو از خنده روده بر شده و داره وحشتناک می خنده به این اتفاقات. یه نگاه هم به مسعود انداختم که دیدم رنگش پریده و خیلی عصبانی بود و حتی به من هم نگاه نمی کرد که کسی شک نکنه ولی من بعد همه این مسائل دیگه می تونستم بخندم و سرم رو گذاشتم رو صندلی جلویی و اروم کلی خندیدم. تا راننده ایستگاه بعدی نگه داشت مسعود گفت سریع پیاده شو تا نفهمیدن و نگرفتنمون. بعد از پیاده شدن کلی بهم غر زد و بام قهر کرد (کاردش می زدی خونش در نمیومد). حالا از اون موقع واسه هر کسی این خاطره رو تعریف می کنیم باورش نمیشه و میگه شما دیوونه اید!
خودمم که بعضی وقتها به کاری که کردم فکر می کنم، هم ترس تموم وجودم رو می گیره هم کلی خنده ام می گیره.![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
ادامه مطلب









